تبليغاتX
پرسه نشینان تنهایی - جدایی
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
جدایی

 

 

جدایی

 

 

از روز جدایی تا بحال خیلی از روزها می گذرد. گوشه ای کز کرده ام و خاطراتم را ورق می زنم و در آنها تصاویری شگفت انگیز می بینم. هنگامی که ضربه ی پیکرشکن پتک قاضی بر جایگاهش فرود آمد و با صدای بمش وجودم را به لرزه در آورد ، تنها چیزی که ذهنم روی آن تمرکز کرد، کلماتی بود که بسیار شمرده و رسا و نافذ، اعماق سلول های مغزم را می شکافت و بر روی حافظه ی تصویری ذهن شوک زده ام حک می شد. آری چه واضح و روشن بود! مانند برفی که سفیدی اش سیاهی دل سنگ را می پوشاند. کلمات ادا شدند. بهتی عجیب بر روی قلبم نشست. کلمات اینها بودند: «حکم طلاق صادر شد؟!»

چه راحت و ساده با گفتن چند کلمه ی پیش پا افتاده، زندگی وصله خورده ی آتل بسته را کاملا جدا کرد! مانند بلمی که بر روی دریا سیلی خور آن شده باشد و با این کلمات، امواج دریا به دیواره ی ساحل بکوبا ندش و جز تخته پاره ای بر جا نماند. من مهم نیستم. تو هم مهم نیستی! اما «دورین» ما چه گناهی مرتکب شده که در سن دو سالگی باید دور و جدا از خانواده اش زندگی کند؟ چرا؟ چرا جای لبخندش را گریه می گیرد و آن اشک های همچون بلورش بر روی گونه هایش الماس گونه می چرخد و می رقصد و فرو می چکد؟ چرا دورین باید تاوان کارهایی را که مرتکب نشده بدهد . افسوس!! افسوس که همه ی ما انسانهای بی مقدار زمانه ی بی گناه را مقصر می دانیم! اما مهم نیست، چون با انداختن گناه بر گردن دیگران نه چیزی عوض می شود و نه وجدان ما از وجودش تهی می گردد.

 

                                                    روزبه یکتا

 

 

جهت دریافت نگارش کامل داستان اینجا را کلیک کنید

 

جهت دریافت کد امنیتی فایل به پیام نگار ما با موضوع "JRY" ایمیل بفرستید.

 

7:47 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته