چهارشنبه هشتم فروردین 1386
یک لحظه آسمان
یک لحظه آسمان
ابرها سکوت کرده بودند
آن ها باران آفتاب را می دیدند
در اعماق صدای باد فرصت تردید نبود
چراکه او جامه ی ابر را در سکوتش دریده بود
فریاد زدم: "زندگی" ولی پاسخی نشنیدم
می پنداشتم که اشک هایم به رنگ آسمان است
ولی زندگی دیگر آسمانی نداشت
گل سرخی همیشه از پشت پنجره ها پیدا بود
گوش فرا می دادم تا شاید روزی ندای برگ ها را بشنوم
ولی شیشه ی لحظه ها شکسته شد و صدایی برنیامد
هیلاری
1:38 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته

