تبليغاتX
پرسه نشینان تنهایی - منوئل
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
منوئل

 

 

 

منوئل

 

 

 

 

آنجا بود. داشت نگاه می کرد. با چشمانی زیبا و پاک. به پاکی و سرسبزی درختان سرو! او زل زده بود و نگاه می کرد. اشک هایش روی گونه هایش می غلتید و از خاک وجودش فرود می آمد. اما چه کسی اهمیت می داد بر او و بر اشکهایش؟ او برای چه و که اشک می ریخت؟! این برای من مهم بود! چون او را می شناختم و می دانستم او کیست. او منوئل بود. غمی در دل داشت. غمی بسیار سنگین به بزرگی کوهها و به عمق دره ها و پرتگاهها! به عمق همان پرتگاهی که او خودش را در آن افکند! اما کوه خود را جابجا کرد و حمایلی قرار داد تا مانع از بین رفتن او شود. پیش از این باور داشت که پیروز خواهد شد. او یک بار از این کوه صعود کرده بود که بر فراز قله های آن، فریاد گوشخراش جنایت های روی زمین را به گوش همه برساند. اما...

 آنجا بود. در کناره ی رودی بزرگ و در حال نیایش. خاک را بوسه داد، اما خورشید با بی تفاوتی در عمق آسمان به درخشیدن مشغول بود. سنگی بزرگ بر خود آویزان نمود و با تمام قوا درون رود بزرگ و عمیق جهید. اما! اما رود کشتی شد. چون رود هم می خواست که او زنده بماند. می خواست که او باز هم حرکت کند و به راهش ادامه دهد. بر این باور، او را به ساحلی نرم و جایگاهی زیبا قرار داد. باز هم او نجات یافت ولی...

 آنجا بود. داشت با طنابی از درخت بلوط خود را حلق آویز می کرد. اما این درخت صد ساله و دنیا دیده خود را خم کرد تا پاهای او زمین را لمس کند. اما ژاندارم ها بر او می نگریستند و می خندیدند. آه!! ...

آنجا بود. در زندان ولی زندانبان جز شبحی از او نمی دید. اشباحی که به او پشت می کردند. برای زندانبان مهم نبود که آنها چه کسانی هستند زیرا به او پول پرداخته بودند تا نبیند و نشنود و احساس نکند. افسوس!!! ...

آنجا بود. خود را بر روشنایی سپرد تا مرگ بر او مستولی شود ولی روشنایی با شدت فراوانی طلیعه کشید و ظرافت و طراوت خود را به صورت و وجود منوئل پاشید. روشنایی کور خواهد کرد چشمان بینایان بی روح را! او سوگند یاد کرد که کرانه های آسمان را به کین خواهی او به آتش خواهد کشید. روشنایی عهد بست روح افراد بی وجود را بستاند. روزی کرانه های آسمان را بوسه می زد و حال به هیچ چیز رحمی نمی آورد. او می خواست و به آن می رسید. او همه این ها را برای منوئل انجام نمی داد، که برای خودش! زیرا منوئل او را به خودش شناسانده بود و در اعماق وجود او آتش و تب و تاب آزادی را روشن کرده بود. آری او آنجا بود و می گریست و می گریست...

 

 

ترجمه ی آزاد (با دخل و تصرف): روزبه یکتا

 

 

 

9:42 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته