تبليغاتX
پرسه نشینان تنهایی - رهگذر
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
رهگذر

 

 

رهگذر

 

 

آن شب در ميان پايکوبي قطرات باران تنها بودم و به نقطه اي  که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگيرند خيره شده بودم.

صدايم در سرگرداني چشمانم گمشده بود.

ناگهان رهگذري نور مهتاب را بخود جلب کرد!

رهگذر گويي مي دانست چگونه تنهاييش را بفروشد.

او سکوت بود و من با تمام وجودم  فرياد.

رهگذر هر شب از آنجا مي گذشت و چشمان بهت زده ي من قدم هايش را مي شمرد تا صدايم  به سکوتش نزديک شود.

ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم.

تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم.

همیشه می پنداشتم که که رهگذر به دنبال رودخانه است.

ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است.

 

 

 

هیلاری

 

15:14 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته