
زیبای اساطیری
در اين دل شكسته غوغاست زيباي اساطيري
غم عشق توهمي جان كاست زيباي اساطيري
شبيه آبي درياي وآفتاب تابان
دلم نشسته و غرق تماشاست زيباي اساطيري
در ستاره باران آسمان چشم تو
هزار منظومه پيداست زيباي اساطيري
اگر درخت خشك تنم هنوز پا بر جاست
به احترام تو بر خواست زيباي اساطيري
هميشه شعروغزل وام دار نگاه تواند
چقدر نگاه تو پر معناست زيباي اساطيري
دلي كه آزاده بود و پرستو گونه
گرفتار نگاه چون درياست زيباي اساطيري
دل شكسته مهدي در حوالي كويت
از ازل سلسله در پاست زيباي اساطيري
مهدی

آخرین خط ترانه ام
آشنا دوباره آشنا
این بار من گمشده ام
بیگانه با تو
صدای ابری ام را نشنیده ای؟
سخت است گذشتن...
می خواهم همسفر باد شوم
می خواهم دل به هرگز دهم
شکوفه ها خسته شدند از نگاه های من
چاره ای نیست...نمی مانم
به من بگو چه رنگ است سرزمین نگاهت؟
آفتابی ست؟ همان آفتاب پوچ؟
پس چه کسی با ترانه هایش، ترانه هایم را بیدار کرد؟
سخن از تو نیست
سخن از جدایی هاست
سخن از فاصله هاست
سخن از لفظ تهی ست
ولی در نهایت تو را تنها، واژه ای می بینم برای شعرم!

هیلاری

تای من
سکوی سقوط
پایانه ی فرسوده شعور
زیر رگپاره ی اعتماد
در آن سوی تصویر بودن
هی می کِشند عقب
مرا از من
که دریابم؛
"دیر، دیر شده است"
حال نگاهت را هم که پس بگیری یا نگیری،
لا به لای این تزویر بُر می خوری و
شلوارْپاره ی عدالت می شوی و
پایت می کنند
چقدر دلم برایم تنگ می شود
در این پهنای پَرت انزوا و
زود تکه تکه!
میخ های کفشانم را افسارگسیخته می کند
نعره های چکش پوسیده ی تکرار
غافل از آن که
تنهایی را در سکوتم می کاوم،
– در این صفرْتقویم ناباوری –
مسخ آینه شوم و سربی سقوط و شکل نرسیدن،
باز هم بهانه ام مختصر است؛
پرسه نشینم و
تای تنهایی و
هجای قد کشیدن
آرش

گاهی
چرا امشب به چشمانم نمي آيي خواب گاهي
ز ابر ديدگانم اشك سيل سيلاب گاهي
كسي از كور مادر زاد احوالي نمي پرسد
شما مانند خنجر دست رستم سهراب گاهي
چه رو داده در اين كاوه دروديوار نه ويران
كنون آگاه سازيدم نه جرعه اي آب گاهي
يقين بيداد ديدستيد از فقدان عدالت
سرابي ديده ام اي بي پناهان بشتاب گاهي
زشاعر در مرگستان مجوييد ليلي ومجنون
مثال مرده مي مانم نه راهي مرداب گاهي
سكوتم بعد از اين مصداق راضي بودنم نيست
خموشي بدتر از طوفان به چاهي سرداب گاهي
مهدی

