
زیبای اساطیری
در اين دل شكسته غوغاست زيباي اساطيري
غم عشق توهمي جان كاست زيباي اساطيري
شبيه آبي درياي وآفتاب تابان
دلم نشسته و غرق تماشاست زيباي اساطيري
در ستاره باران آسمان چشم تو
هزار منظومه پيداست زيباي اساطيري
اگر درخت خشك تنم هنوز پا بر جاست
به احترام تو بر خواست زيباي اساطيري
هميشه شعروغزل وام دار نگاه تواند
چقدر نگاه تو پر معناست زيباي اساطيري
دلي كه آزاده بود و پرستو گونه
گرفتار نگاه چون درياست زيباي اساطيري
دل شكسته مهدي در حوالي كويت
از ازل سلسله در پاست زيباي اساطيري
مهدی

آخرین خط ترانه ام
آشنا دوباره آشنا
این بار من گمشده ام
بیگانه با تو
صدای ابری ام را نشنیده ای؟
سخت است گذشتن...
می خواهم همسفر باد شوم
می خواهم دل به هرگز دهم
شکوفه ها خسته شدند از نگاه های من
چاره ای نیست...نمی مانم
به من بگو چه رنگ است سرزمین نگاهت؟
آفتابی ست؟ همان آفتاب پوچ؟
پس چه کسی با ترانه هایش، ترانه هایم را بیدار کرد؟
سخن از تو نیست
سخن از جدایی هاست
سخن از فاصله هاست
سخن از لفظ تهی ست
ولی در نهایت تو را تنها، واژه ای می بینم برای شعرم!

هیلاری
