
منوئل
آنجا بود. داشت نگاه می کرد. با چشمانی زیبا و پاک. به پاکی و سرسبزی درختان سرو! او زل زده بود و نگاه می کرد. اشک هایش روی گونه هایش می غلتید و از خاک وجودش فرود می آمد. اما چه کسی اهمیت می داد بر او و بر اشکهایش؟ او برای چه و که اشک می ریخت؟! این برای من مهم بود! چون او را می شناختم و می دانستم او کیست. او منوئل بود. غمی در دل داشت. غمی بسیار سنگین به بزرگی کوهها و به عمق دره ها و پرتگاهها! به عمق همان پرتگاهی که او خودش را در آن افکند! اما کوه خود را جابجا کرد و حمایلی قرار داد تا مانع از بین رفتن او شود. پیش از این باور داشت که پیروز خواهد شد. او یک بار از این کوه صعود کرده بود که بر فراز قله های آن، فریاد گوشخراش جنایت های روی زمین را به گوش همه برساند. اما...
آنجا بود. در کناره ی رودی بزرگ و در حال نیایش. خاک را بوسه داد، اما خورشید با بی تفاوتی در عمق آسمان به درخشیدن مشغول بود. سنگی بزرگ بر خود آویزان نمود و با تمام قوا درون رود بزرگ و عمیق جهید. اما! اما رود کشتی شد. چون رود هم می خواست که او زنده بماند. می خواست که او باز هم حرکت کند و به راهش ادامه دهد. بر این باور، او را به ساحلی نرم و جایگاهی زیبا قرار داد. باز هم او نجات یافت ولی...
آنجا بود. داشت با طنابی از درخت بلوط خود را حلق آویز می کرد. اما این درخت صد ساله و دنیا دیده خود را خم کرد تا پاهای او زمین را لمس کند. اما ژاندارم ها بر او می نگریستند و می خندیدند. آه!! ...
آنجا بود. در زندان ولی زندانبان جز شبحی از او نمی دید. اشباحی که به او پشت می کردند. برای زندانبان مهم نبود که آنها چه کسانی هستند زیرا به او پول پرداخته بودند تا نبیند و نشنود و احساس نکند. افسوس!!! ...
آنجا بود. خود را بر روشنایی سپرد تا مرگ بر او مستولی شود ولی روشنایی با شدت فراوانی طلیعه کشید و ظرافت و طراوت خود را به صورت و وجود منوئل پاشید. روشنایی کور خواهد کرد چشمان بینایان بی روح را! او سوگند یاد کرد که کرانه های آسمان را به کین خواهی او به آتش خواهد کشید. روشنایی عهد بست روح افراد بی وجود را بستاند. روزی کرانه های آسمان را بوسه می زد و حال به هیچ چیز رحمی نمی آورد. او می خواست و به آن می رسید. او همه این ها را برای منوئل انجام نمی داد، که برای خودش! زیرا منوئل او را به خودش شناسانده بود و در اعماق وجود او آتش و تب و تاب آزادی را روشن کرده بود. آری او آنجا بود و می گریست و می گریست...
ترجمه ی آزاد (با دخل و تصرف): روزبه یکتا

تای من
سکوی سقوط
پایانه ی فرسوده شعور
زیر رگپاره ی اعتماد
در آن سوی تصویر بودن
هی می کِشند عقب
مرا از من
که دریابم؛
"دیر، دیر شده است"
حال نگاهت را هم که پس بگیری یا نگیری،
لا به لای این تزویر بُر می خوری و
شلوارْپاره ی عدالت می شوی و
پایت می کنند
چقدر دلم برایم تنگ می شود
در این پهنای پَرت انزوا و
زود تکه تکه!
میخ های کفشانم را افسارگسیخته می کند
نعره های چکش پوسیده ی تکرار
غافل از آن که
تنهایی را در سکوتم می کاوم،
– در این صفرْتقویم ناباوری –
مسخ آینه شوم و سربی سقوط و شکل نرسیدن،
باز هم بهانه ام مختصر است؛
پرسه نشینم و
تای تنهایی و
هجای قد کشیدن
آرش

گاهی
چرا امشب به چشمانم نمي آيي خواب گاهي
ز ابر ديدگانم اشك سيل سيلاب گاهي
كسي از كور مادر زاد احوالي نمي پرسد
شما مانند خنجر دست رستم سهراب گاهي
چه رو داده در اين كاوه دروديوار نه ويران
كنون آگاه سازيدم نه جرعه اي آب گاهي
يقين بيداد ديدستيد از فقدان عدالت
سرابي ديده ام اي بي پناهان بشتاب گاهي
زشاعر در مرگستان مجوييد ليلي ومجنون
مثال مرده مي مانم نه راهي مرداب گاهي
سكوتم بعد از اين مصداق راضي بودنم نيست
خموشي بدتر از طوفان به چاهي سرداب گاهي
مهدی
