تبليغاتX
پرسه نشینان تنهایی
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
رهگذر

 

 

رهگذر

 

 

آن شب در ميان پايکوبي قطرات باران تنها بودم و به نقطه اي  که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگيرند خيره شده بودم.

صدايم در سرگرداني چشمانم گمشده بود.

ناگهان رهگذري نور مهتاب را بخود جلب کرد!

رهگذر گويي مي دانست چگونه تنهاييش را بفروشد.

او سکوت بود و من با تمام وجودم  فرياد.

رهگذر هر شب از آنجا مي گذشت و چشمان بهت زده ي من قدم هايش را مي شمرد تا صدايم  به سکوتش نزديک شود.

ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم.

تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم.

همیشه می پنداشتم که که رهگذر به دنبال رودخانه است.

ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است.

 

 

 

هیلاری

 

15:14 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
جدایی

 

 

جدایی

 

 

از روز جدایی تا بحال خیلی از روزها می گذرد. گوشه ای کز کرده ام و خاطراتم را ورق می زنم و در آنها تصاویری شگفت انگیز می بینم. هنگامی که ضربه ی پیکرشکن پتک قاضی بر جایگاهش فرود آمد و با صدای بمش وجودم را به لرزه در آورد ، تنها چیزی که ذهنم روی آن تمرکز کرد، کلماتی بود که بسیار شمرده و رسا و نافذ، اعماق سلول های مغزم را می شکافت و بر روی حافظه ی تصویری ذهن شوک زده ام حک می شد. آری چه واضح و روشن بود! مانند برفی که سفیدی اش سیاهی دل سنگ را می پوشاند. کلمات ادا شدند. بهتی عجیب بر روی قلبم نشست. کلمات اینها بودند: «حکم طلاق صادر شد؟!»

چه راحت و ساده با گفتن چند کلمه ی پیش پا افتاده، زندگی وصله خورده ی آتل بسته را کاملا جدا کرد! مانند بلمی که بر روی دریا سیلی خور آن شده باشد و با این کلمات، امواج دریا به دیواره ی ساحل بکوبا ندش و جز تخته پاره ای بر جا نماند. من مهم نیستم. تو هم مهم نیستی! اما «دورین» ما چه گناهی مرتکب شده که در سن دو سالگی باید دور و جدا از خانواده اش زندگی کند؟ چرا؟ چرا جای لبخندش را گریه می گیرد و آن اشک های همچون بلورش بر روی گونه هایش الماس گونه می چرخد و می رقصد و فرو می چکد؟ چرا دورین باید تاوان کارهایی را که مرتکب نشده بدهد . افسوس!! افسوس که همه ی ما انسانهای بی مقدار زمانه ی بی گناه را مقصر می دانیم! اما مهم نیست، چون با انداختن گناه بر گردن دیگران نه چیزی عوض می شود و نه وجدان ما از وجودش تهی می گردد.

 

                                                    روزبه یکتا

 

 

جهت دریافت نگارش کامل داستان اینجا را کلیک کنید

 

جهت دریافت کد امنیتی فایل به پیام نگار ما با موضوع "JRY" ایمیل بفرستید.

 

7:47 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
یک لحظه آسمان

 

یک لحظه آسمان

 

 

 

ابرها سکوت کرده بودند

آن ها باران آفتاب را می دیدند

در اعماق صدای باد فرصت تردید نبود

چراکه او جامه ی ابر را در سکوتش دریده بود

فریاد زدم: "زندگی" ولی پاسخی نشنیدم

می پنداشتم که اشک هایم به رنگ آسمان است

ولی زندگی دیگر آسمانی نداشت

گل سرخی همیشه از پشت پنجره ها پیدا بود

گوش فرا می دادم تا شاید روزی ندای برگ ها را بشنوم

ولی شیشه ی لحظه ها شکسته شد و صدایی برنیامد

 

                                                                                             هیلاری

 

1:38 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
سه شنبه هفتم فروردین 1386
بهشت کودکی

 

 

 

بهشت کودکی

 

 

 

* آن روزها که تجسم گل خند بکر اطلسی های پاک دلبافته سیمای خردسالی، اتحاف رویش مریم غزل ترانه بهشت کودکیم بود، پویش و جویش، تجلی تعمیدی نبض سبز رقص آلاله های برین پالیز شکفتن را به دست مایه نشست.

* آن روزها که لیلیوم غریبانه کنش جویبار لطافت، کانون محض تقلای نرگس ها پویان عاطفه بود، آفتاب،  حدیث افتان کنه را ناباورانه به ترانه نشست.

* آن روزها که ردای اهورایی صلابت، اتحاد ایستایش پرستوهای آفاق پدرام آرمان بود، ضیافت پایش انگشتان همت، نیلی آسمان را به بهانه نشست.

* آن روزها که نهضت آریایی ادراک، ثابت طراوت رازقی های به خود تافته آفرینش بود، بغض مسرود ترانه، شوق زایش را به کمانه نشست.

* آن روزها که گهواره قامت پروانه، اکسیژن بالش بلندای رنگ بود، ناب گزارش طراوت، مسخ بایش را به زبانه نشست.

* آن روزها که سرخ فام زایش ترانه، ململ تپش آلاو اندیشه بود، بای نبض عاطفه، تن پوش غزل را به سرانه نشست.

* آن روزها که اکسیر ثبات ابریشم، بهت نیلوفر بود بر دامان شبنم، تصویر اشک اقاقی، متن پویش را به کرانه نشست.

* آن روزها که مامن ترانه، شراب گذار تردید بود، عطر تقویم گلبرگ،

* آن روزها که شکل معراج رود، پیدایش برگ بود در

* آن روزها که حدیث

* آن روزها که

* آن روزها

* آن روز

* آن رو

* آن

* آ

* ا

* .

* .

* .

*

 

                                                                                   آرش

 

22:22 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
پنجشنبه دوم فروردین 1386
شمایان

 

 

شمایان

 

 

 

چندی است حفره های تهی سکوت بر تار و پود گونه ی حامل وجودیم نت به نت به خوانش، تلاقی می خورند.

دیگر این حفره ها بر این حامل سنگینی دارند.

آنقدر مشق سکوت نوشته و خوانده ام، آنقدر سکوت را نت به نت تکرار کرده ام که دیگر این حامل نقشی از صدا به دست نمی دهد. این حفره ها آنقدر عمیق می نمایند که سینه ام را می خراشند.

خطی از فریاد می گریم.

گویم، چندی است؛ بدانم نمانی که طفلکی نوسرود است!

گویم، زندگانیم به پای درد ترانه شد، کم نیست؟!! درد حضور! حضور در بیگانه دنیای آشنایان!

نامردمانی که سرو را سر می زنند تا بلندتر از تاک نباشد و عقاب را خدنگ تا بر بلندای نیلگون آسمان نشان بلند همت!

باری، هر چه ندارم از این مردم دارم!!

دنیای صفر!

دنیایی که شالوده ی تعلق گونه ام چند واژه ای بیش بر آن نیست؛ سکوت، سکوت، سکوت ... .

باری، درد حضور است در مرگ بازار این نامردمان سیه جامه که چهارپایگان وجودیم را می چمد تا همان حفره های تهی را بهانه ساز سقوط عاطفه گونه های غزل بهشت ترانه سوخته ی کودکی ام قرار دهد.

پوشال حقیقت!!

عطش، بند بند وجود ستاره مرده ام را تکه تکه کرده است.

باری، مرگ است در لجن بازار این مرده خفتگان دلارام، بیدار ماندن و تپیدن!

 

                                                                              آرش

 

15:13 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
پنجشنبه دوم فروردین 1386
عضویت در کانون

 

* Solitude Wanderers Club Membership *

 

* عضویت در کانون پرسه نشینان تنهایی *

 


پرتاب به ادامه
1:35 | کانون پرسه نشینان تنهایی | پرتاب به این نوشته
چهارشنبه یکم فروردین 1386
به جای پیش درآمد ...

 

هر چیز هم  که اتفاق بیفتد

دیواره فنجان همه چیز را بر عکس بر می گرداند

دست نوشته ها، بشقاب، سیگار، پنجره

حتی ترمینال را هم اگر پای میز محاکمه بکشانی

در آخر این تویی که محکومی به صد سال تنهایی!

 

                                                       Gabriel José García Márquez

 

15:19 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته