تبليغاتX
پرسه نشینان تنهایی
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
زیبای اساطیری

 

 

 

 

زیبای اساطیری

 

 

 

 

 

در اين دل شكسته غوغاست زيباي اساطيري

غم عشق توهمي جان كاست زيباي اساطيري

شبيه آبي درياي وآفتاب تابان

دلم نشسته و غرق تماشاست زيباي اساطيري

در ستاره باران آسمان چشم تو

هزار منظومه پيداست زيباي اساطيري

اگر درخت خشك تنم هنوز پا بر جاست

به احترام تو بر خواست زيباي اساطيري

هميشه شعروغزل وام دار نگاه تواند

چقدر نگاه تو پر معناست زيباي اساطيري

دلي كه آزاده بود و پرستو گونه

گرفتار نگاه چون درياست زيباي اساطيري

دل شكسته مهدي در حوالي كويت

از ازل سلسله در پاست زيباي اساطيري

 

مهدی

 

10:7 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
چهارشنبه دوم خرداد 1386
آخرین خط ترانه ام

 

 

آخرین خط ترانه ام

 

 

 

 

آشنا دوباره آشنا

این بار من گمشده ام

بیگانه با تو

صدای ابری ام را نشنیده ای؟

سخت است گذشتن...

می خواهم همسفر باد شوم

می خواهم دل به هرگز دهم

شکوفه ها خسته شدند از نگاه های من

چاره ای نیست...نمی مانم

به من بگو چه رنگ است سرزمین نگاهت؟

آفتابی ست؟ همان آفتاب پوچ؟

پس چه کسی با ترانه هایش، ترانه هایم را بیدار کرد؟

سخن از تو نیست

سخن از جدایی هاست

سخن از فاصله هاست

سخن از لفظ تهی ست

ولی در نهایت تو را تنها، واژه ای می بینم برای شعرم!

 

 

 

 

هیلاری

 

17:25 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
منوئل

 

 

 

منوئل

 

 

 

 

آنجا بود. داشت نگاه می کرد. با چشمانی زیبا و پاک. به پاکی و سرسبزی درختان سرو! او زل زده بود و نگاه می کرد. اشک هایش روی گونه هایش می غلتید و از خاک وجودش فرود می آمد. اما چه کسی اهمیت می داد بر او و بر اشکهایش؟ او برای چه و که اشک می ریخت؟! این برای من مهم بود! چون او را می شناختم و می دانستم او کیست. او منوئل بود. غمی در دل داشت. غمی بسیار سنگین به بزرگی کوهها و به عمق دره ها و پرتگاهها! به عمق همان پرتگاهی که او خودش را در آن افکند! اما کوه خود را جابجا کرد و حمایلی قرار داد تا مانع از بین رفتن او شود. پیش از این باور داشت که پیروز خواهد شد. او یک بار از این کوه صعود کرده بود که بر فراز قله های آن، فریاد گوشخراش جنایت های روی زمین را به گوش همه برساند. اما...

 آنجا بود. در کناره ی رودی بزرگ و در حال نیایش. خاک را بوسه داد، اما خورشید با بی تفاوتی در عمق آسمان به درخشیدن مشغول بود. سنگی بزرگ بر خود آویزان نمود و با تمام قوا درون رود بزرگ و عمیق جهید. اما! اما رود کشتی شد. چون رود هم می خواست که او زنده بماند. می خواست که او باز هم حرکت کند و به راهش ادامه دهد. بر این باور، او را به ساحلی نرم و جایگاهی زیبا قرار داد. باز هم او نجات یافت ولی...

 آنجا بود. داشت با طنابی از درخت بلوط خود را حلق آویز می کرد. اما این درخت صد ساله و دنیا دیده خود را خم کرد تا پاهای او زمین را لمس کند. اما ژاندارم ها بر او می نگریستند و می خندیدند. آه!! ...

آنجا بود. در زندان ولی زندانبان جز شبحی از او نمی دید. اشباحی که به او پشت می کردند. برای زندانبان مهم نبود که آنها چه کسانی هستند زیرا به او پول پرداخته بودند تا نبیند و نشنود و احساس نکند. افسوس!!! ...

آنجا بود. خود را بر روشنایی سپرد تا مرگ بر او مستولی شود ولی روشنایی با شدت فراوانی طلیعه کشید و ظرافت و طراوت خود را به صورت و وجود منوئل پاشید. روشنایی کور خواهد کرد چشمان بینایان بی روح را! او سوگند یاد کرد که کرانه های آسمان را به کین خواهی او به آتش خواهد کشید. روشنایی عهد بست روح افراد بی وجود را بستاند. روزی کرانه های آسمان را بوسه می زد و حال به هیچ چیز رحمی نمی آورد. او می خواست و به آن می رسید. او همه این ها را برای منوئل انجام نمی داد، که برای خودش! زیرا منوئل او را به خودش شناسانده بود و در اعماق وجود او آتش و تب و تاب آزادی را روشن کرده بود. آری او آنجا بود و می گریست و می گریست...

 

 

ترجمه ی آزاد (با دخل و تصرف): روزبه یکتا

 

 

 

9:42 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
تای من

 

 

تای من

 

 

سکوی سقوط

پایانه ی فرسوده شعور

زیر رگپاره ی اعتماد

در آن سوی تصویر بودن

هی می کِشند عقب

مرا از من

که دریابم؛

"دیر، دیر شده است"

حال نگاهت را هم که پس بگیری یا نگیری،

لا به لای این تزویر بُر می خوری و

شلوارْپاره ی عدالت می شوی و

پایت می کنند

چقدر دلم برایم تنگ می شود

در این پهنای پَرت انزوا و

زود تکه تکه!

میخ های کفشانم را افسارگسیخته می کند

نعره های چکش پوسیده ی تکرار

غافل از آن که

تنهایی را در سکوتم می کاوم،

– در این صفرْتقویم ناباوری –

مسخ آینه شوم و سربی سقوط و شکل نرسیدن،

باز هم بهانه ام مختصر است؛

پرسه نشینم و

تای تنهایی و

هجای قد کشیدن

 

 آرش

 

19:27 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
شنبه یکم اردیبهشت 1386
گاهی

 

گاهی

 

 

 

 

 

 

چرا امشب به چشمانم نمي آيي خواب گاهي

 ز ابر ديدگانم اشك سيل سيلاب گاهي

 كسي از كور مادر زاد احوالي نمي پرسد

 شما مانند خنجر دست رستم سهراب گاهي

 چه رو داده در اين كاوه دروديوار نه ويران

 كنون آگاه سازيدم نه جرعه اي آب گاهي

 يقين بيداد ديدستيد از فقدان عدالت

 سرابي ديده ام اي بي پناهان بشتاب گاهي

 زشاعر در مرگستان مجوييد ليلي ومجنون

 مثال مرده مي مانم نه راهي مرداب گاهي

 سكوتم بعد از اين مصداق راضي بودنم نيست

 خموشي بدتر از طوفان به چاهي سرداب گاهي

 

 

مهدی

 

0:0 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
رهگذر

 

 

رهگذر

 

 

آن شب در ميان پايکوبي قطرات باران تنها بودم و به نقطه اي  که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگيرند خيره شده بودم.

صدايم در سرگرداني چشمانم گمشده بود.

ناگهان رهگذري نور مهتاب را بخود جلب کرد!

رهگذر گويي مي دانست چگونه تنهاييش را بفروشد.

او سکوت بود و من با تمام وجودم  فرياد.

رهگذر هر شب از آنجا مي گذشت و چشمان بهت زده ي من قدم هايش را مي شمرد تا صدايم  به سکوتش نزديک شود.

ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم.

تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم.

همیشه می پنداشتم که که رهگذر به دنبال رودخانه است.

ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است.

 

 

 

هیلاری

 

15:14 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
جدایی

 

 

جدایی

 

 

از روز جدایی تا بحال خیلی از روزها می گذرد. گوشه ای کز کرده ام و خاطراتم را ورق می زنم و در آنها تصاویری شگفت انگیز می بینم. هنگامی که ضربه ی پیکرشکن پتک قاضی بر جایگاهش فرود آمد و با صدای بمش وجودم را به لرزه در آورد ، تنها چیزی که ذهنم روی آن تمرکز کرد، کلماتی بود که بسیار شمرده و رسا و نافذ، اعماق سلول های مغزم را می شکافت و بر روی حافظه ی تصویری ذهن شوک زده ام حک می شد. آری چه واضح و روشن بود! مانند برفی که سفیدی اش سیاهی دل سنگ را می پوشاند. کلمات ادا شدند. بهتی عجیب بر روی قلبم نشست. کلمات اینها بودند: «حکم طلاق صادر شد؟!»

چه راحت و ساده با گفتن چند کلمه ی پیش پا افتاده، زندگی وصله خورده ی آتل بسته را کاملا جدا کرد! مانند بلمی که بر روی دریا سیلی خور آن شده باشد و با این کلمات، امواج دریا به دیواره ی ساحل بکوبا ندش و جز تخته پاره ای بر جا نماند. من مهم نیستم. تو هم مهم نیستی! اما «دورین» ما چه گناهی مرتکب شده که در سن دو سالگی باید دور و جدا از خانواده اش زندگی کند؟ چرا؟ چرا جای لبخندش را گریه می گیرد و آن اشک های همچون بلورش بر روی گونه هایش الماس گونه می چرخد و می رقصد و فرو می چکد؟ چرا دورین باید تاوان کارهایی را که مرتکب نشده بدهد . افسوس!! افسوس که همه ی ما انسانهای بی مقدار زمانه ی بی گناه را مقصر می دانیم! اما مهم نیست، چون با انداختن گناه بر گردن دیگران نه چیزی عوض می شود و نه وجدان ما از وجودش تهی می گردد.

 

                                                    روزبه یکتا

 

 

جهت دریافت نگارش کامل داستان اینجا را کلیک کنید

 

جهت دریافت کد امنیتی فایل به پیام نگار ما با موضوع "JRY" ایمیل بفرستید.

 

7:47 | کانون پرسه نشینان تنهایی | | پرتاب به این نوشته